حكيم ابوالقاسم فردوسى
442
شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)
مرا ناگهان در عمارى نشاند * بران خوب چهره فسونى بخواند كه تا اندر ايوان نيامد ز خواب * نجنبيد و من چشم كرده پر آب گناهى مرا اندرين بوده نيست * منيژه بدين كار آلوده نيست پرى بىگمان بخت برگشته بود * كه بر من همى جادوى آزمود چنين بُد كه گفتم كم و بيش نه * مرا ايدر اكنون كس و خويش نه چنين داد پاسخ پس افراسياب * كه بخت بدت كرد بر تو شتاب تو آنى كز ايران بتيغ و كمند * همى رزم جستى بنام بلند كنون چون زنان پيش من بسته دست * همى خواب گويى بكردار مست به كار دروغ آزمودن همى * بخواهى سر از من ربودن همى به دو گفت بيژن كه اى شهريار * سخن بشنو از من يكى هوشيار گر ازان بدندان و شيران بچنگ * توانند كردن بهر جاى جنگ يلان هم بشمشير و تير و كمان * توانند كوشيد با بد گمان يكى دست بسته برهنه تنا * يكى راز پولاد پيراهنا چگونه درد شير بىچنگ تيز * اگر چند باشد دلش پر ستيز اگر شاه خواهد كه بيند ز من * دليرى نمودن بدين انجمن يكى اسب فرماى و گرزى گران * ز تركان گزين كن هزار از سران بآورد گه بر يكى زين هزار * اگر زنده مانم بمردم مدار ز بيژن چو اين گفته بشنيد چشم * برو بر فگند و بر آورد خشم بگرسيوز اندر يكى بنگريد * كز ايران چه ديديم و خواهيم ديد نبينى كه اين بد كنش ريمنا * فزونى سگالد همى بر منا بسنده نبودش همين بد كه كرد * همى رزم جويد بننگ و نبرد ببر همچنين بند بر دست و پاى * هم اندر زمان زو بپرداز جاى بفرماى دارى زدن پيش در * كه باشد ز هر سو برو رهگذر نگون بخت را زنده بر دار كن * وزو نيز با من مگردان سخن بدان تا ز ايرانيان زين سپس * نيارد بتوران نگه كرد كس كشيدندش از پيش افراسياب * دل از درد خسته دو ديده پر آب چو آمد بدر بيژن خسته دل * ز خون مژه پاى مانده به گل همى گفت اگر بر سرم كردگار * نوشتست مردن ببد روزگار ز دار و ز كشتن نترسم همى * ز گردان ايران بترسم همى كه نامرد خواند مرا دشمنم * ز ناخسته بردار كرده تنم بپيش نياكان پهلو منش * پس از مرگ بر من بود سرزنش روانم بماند هم ايدر بجاى * ز شرم پدر چون شوم باز جاى دريغا كه شادان شود دشمنم * چو بينند بر دار روشن تنم دريغا ز شاه و ز مردان نيو * دريغا كه دورم ز ديدار گيو ايا باد بگذر بايران زمين * پيامى بر از من بشاه گزين بگويش كه بيژن به سختى درست * چو آهو كه در چنگ شير نرست [ جان بيژن خواستن پيران از افراسياب ] ببخشود يزدان جوانيش را * بهم بر شكست آن گمانيش را